عبدالرحمن حازم
حازم منانی
زمانه ها هیچ گاهی از سرود گران تهی نبوده و همواره کسی بوده که غم و اندوه را علمبرداری نموده واحساسات شفاف انرا به دیگران منتقل ساخته است. اما برخی سرودگران و آفرینشگران نتوانسته اند احساسات قلبی شان را به برسانند. این زمانه بسا سخن پردازان را به باد فراموشی سپاریده که از برخی ها نام باقی مانده و از برخی حتی ان هم نه.
عبدالرحمن حازم منانی از جمله ان شاعرانی است .که سخنی دارد عمیق و دردی دارد دلگداز. اما شعر هایش را ستم زمان در طاق فراموشی گذاشته و امروز امکان دست رسی به اشعار بلند بالای این شاعر ارجمند معاصر موجود نیست.
در هیچ تذکره معاصر نام از او وجود ندارد و درهیچ جا نامش را به نام شاعر معاصرفاریابی نمی شناسند.
او در جوانی وفات یافت. و جز سروده های از او که در نشریه ستوری ( فاریاب )نشر شده دیگر اثاری از او به یاد گار نمانده. و شاید مانده اما من و شما از ان بی خبریم.
حازم اشعار زیبایی میسرود . و شاعرانی چون میر غلام خاشع و عبدالکریم رفیقی از شاگردان این شاعر وارسته بود.
من تصمیم دارم لای روزنامه های فاریاب و ستوری سابق را ورق بزنم و تمام اشعار شاعر را در این وبلاگ معرفی کنم. تا ادب دوستان از فیض ان مستفید شوند.
و انتظار دارم که دوستان و آشنایان مرحوم حازم نیز مرا در این امر یاری خواهند رسانید.
به امید معرفی جامع حازم این شاعر گرانمایه زمانه ها
زنده گی نامه کوتاه
عبدالرحمان حازم در قریه آستانه ی پنجشیر در دلو 1316چشم به جهان گشود . وفتیکه چهار سال داشت پدرشان مولوی عبدالمنان برای اجرای وظیفه درلیسه ابو عبید جوزجانی میمنه روانه ولایت فاریاب شد. تا سن شش سا لگی در نزد پدر ومامایش تعلیمات ابتداي را آموخت ومکتب را از صنف چهارم شروع کرد. پدرعبدالرحمان حازم بعد از کمتر از دوسال وظیفه دراثر مریضی جهان را وداع گفت
حازم از لیاقت وذکاوت سرشاری برخوردار بود که از همان صنف چهار تاصنف دوازده به درحه اول کامیاب گردید.بعد از فراغت از مکتب در هما ن مکتب به صفت معلم شامل وظیفه شد.
حازم دو دوره از طرف مردم میمنه به حیث منشی شهرداری انتخاب شد ومدت شش سال انجا ایفای وظیفه نمود. بعد ازان به صفت مدیر تحریرات والی فاریاب وظیفه اجرا کرد.
تا اینکه در بیست وسه دلو 1344 در ولایت کابل به اثرتکلیف قلبی در هنگام جوانی حهان راوداع گفته و به حق پیوست.
حازم به اشعار مولانا بیدل و حافظ سخت علاقه داشتند. شعر سرودن را در دوره ای مکتب شروع کردند. اشعار شان در جریده ستوری فاریاب به نشر میرسید. حازم شاگردان زیادی داشت.
گرچه که شدیدا علاقمند بود که تحصیلات خودرا ادامه بدهد مگر نظربه بعضی معاذیری این ارزوی شان هم براورده نشد.
حازم با همشیره شهید حبیب الرحمن جدیر از ژورنالیستان مطرح کشور که زمانی مدیر جریده فاریاب بود ُ ازدواج کرده که ثمره آن دختری به نام شیما حازم است. شیما حازم در ده ماهگی از محبت پدر محروم مانده و اکنون با خانواده اش در کشور هالند به سر میبرد.
زنده گینامه مرحوم حازم که در بالا خوانده شد توسط شیما حازم تهیه گردیده که از ایشان به نسبت همکاری شان ممنون هستم.
حازم از سنین مکتب به شعر و شاعری روی آورد. و شعر را پخته و نیکو می سرود. در شعر هایش پیروی از سبک عراقی و کمی از سبک بیدل مشهود است.از اینکه تا هنوز تمام اشعار شاعر به دست نامده داوری دراین مورد زود است.
حازم در عزصه ادبیات احاطه و معلومات زیاد داشت.و به ویژه در تحلیل اشعار حضرت میرزا عبدالقادر بیدل رحمت الله علیه ید طولای داشت.
ان شاء الله در اینده نزدیک زندگی نامه کامل و اثار بیشتری از این شاعر وارسته به حضور شما ارایه میگردد.
ای دختر من
ای اختر آسمان اقبال
ای کوکب روشن هر آمال
ای تو گل باغ زنده گانی
ای نخل مراد جاودانی
ای روشنی دو چشم روشن
ای از تو شود زمانه گلشن
ای نور فزای چشم مادر
ای روح فزای جان مادر
ای از تو پدر به خویشتن شاد
ای از تو وطن بگردد آباد
خواهی که زمانه دست گیرد
هم رنج و الم شکست گیرد
محبوب شوی به پیش دلها
ناموس حیا زدست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
بر گیر به تن لباس عصمت
بر روی فگن نفاب عفت
گر در پی زیب تن نباشی
در طعنه مرد و زن نباشی
با شرم و حیا تو کار بنما
از صحبت بد تو عار بنما
روشن بنما زعلم مشعل
دل را تو بده ز علم صیقل
فردا که تو خانه دار گردی
بی گوهر علم خوار گردی
با علم و هنر تو زنده گی کن
بر امر خدای بنده گی کن
محبوب شوی به پیش دلها
ناموس و حیا زدست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
ای دختر با ذکا و با هوش
بر تن زعفاف جامه می پوش
هم آر به یاد خود همانروز
مادر پسری شوی و بهروز
خدمت به وطن شعار سازی
علم و هنر آشکار سازی
فرزند صحیح و سالم و پاک
تقدیم کنی به خدمت خاک
گلشن شود از تو: شوره زاران
میهن شود از تو بهاران
ما از تو همین امید داریم
کز دست تو ارزو برآریم
محبوب شوی به پیش دلها
ناموس و حیا ز دست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
حکمت به بریده گیسوان نیست
زینت به برهنه بازوان نیست
زینت هنر است و دانش و کار
حکت ادب است و سوز بسیار
در زینت جسم و تن چه کوشی
در الفت ما ومن چه کوشی
روی تو اگر چه هست تابان
چون اختر صبحدم فروزان
زلف تو اگر چه شام تار است
لعل تو اگر چه آبدار است
حسن تو از آن نمی فزاید
کاری زتو گر نمی براید
محبوب شوی به پیش دلها
ناموس حیا زدست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
روزی بود ای خجسته فرزند
در خاک فتاده بندم از بند
من زیر لحد در انتظارت
چشمم نگران کارو بارت
آیا به وطن چه خدمت اری
بر اهل وطن چه صنعت آری
آیا به جمال خویش مستی
یا غرق کمال خویش هستی
بینم چو وطن جمال دارد
هم از تو وطن کمال دارد
آنگه به تو من درود خوانم
بیخود شده و سرود خوانم
مجبوب شوی به پیش دلها
ناموس حیا زدست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
بکشای تو چشم خویش بکشای
سنجیده بنه تو بر زمین پای
سر مشق تو کار دیگران است
هم کار نومشق دیگران است
گر کج قدم نهاده باشی
بنیاد ستم نهاده باشی
آن به که به علم یار گردی
سرمایه افتخار گردی
چون نسل جوان افغان
از تربیتت شود به سامان
افغان به تو در جهان بنازد
گردون به غلامیت بسازد
محبوب شوی به پیش دلها
ناموس حیا زدست مگذار
نام و شرف پدر نگهدار
عبدالرحمن حازم
نور عقل
هلاک گوهر جان قعر نفس گمراه است
چراغ روشن دل نور عقل آگاه است
فریب نفس مخور کان عدوی دوست لباس
به هر رهی که ترا می برد دو صد چاه است
به آسمان شریعت پناه آرو شاد بزی
که دست دیو در آنجا زکید کوتاه است
غلام همت آنم که در جهان وجود
که هر چه هست ورا خاص و محض لله است
وصال دوست همان ترک خویشتن کردن
به کوی دوست اگر راهی نیست این راه است
سریر نه فلک اندر جناب همت ما
کمینه تر به نظر همچو یک پر کاه است
در آن جناب چه سازم به حیرتم حازم
نه جای ناله و افغان نه فرصت اه است
خاکم به سر
پیش کدام دوست روم گریه سر کنم
وز حال دردمندی خویشش خبر کنم
ای بیوفا به غیر تو ام نیست الفتی
خاکم به سر که میل به سوی دگر کنم
راهی چو نیست در سر کویت مرا کنون
دور از درت بگوی چه خاکی به سر کنم
یادم از آن دو لعل لب و چهره میدهد
در باده گر نگاه و به گل گر نظر کنم
هر شعله غیر عشق شود زآب منطفی
روغن در این چراغ من از چشم تر کنم
عمری گذشت وگریه و زاریست کار من
خواهم کازین طریق دلش نرم تر کنم
زاهد به یاد حور به شب برد روز را
من در خیال دوست همه شب سحر کنم
مردیم و خاک گشت تن ما به این امید
تا همچو گرد دست به دامن مگر کنم
حازم جواب آن غزل صایب است این
با هر که رو بروی شوم گریه سر کنم
به یاد آر
چو خاک ، من به ره انتظار افتیدم
که تا به دامن تو گردوار افتیدم
به پاس مهر و محبت در این جنونگه عشق
قسم به عشق تو آخر زکار افتیدم
دراین محیط ، من از یمن عشق، چه خوش
ز موج خیز حوادث کنار افتیدم
به یاد آر شبی را که وقت عرض نیاز
به پای بوس تو من بار بار افتیدم
به روز گار جوانی به درد ناکامی
چو لاله داغ درین نوبهار افتیدم
چو طفل اشک در این خاکدان محنت و غم
ز چشم تربیت روزگار افتیدم
از آن زمان که شدم من اسیر عشق حازم
زاوج عزت و هم اعتبار افتیدم
ناله جرس
چو مرغ از چه سری زیر بال و پر شده ایم
ز دام و دانه ء این بام بیخبر شده ایم
فروغ گوهر جان تیره گشت در تن ما
به صنعت ار چه به خورشید و ماه بر شده ایم
نمانده تاب دراین گوهری که ما داریم
فسرده شعله بی سوز و بی شرر شده ایم
ملک در آتش حسرت ز کار ما می سوخت
کنون به آب خجالت تمام تر شده ایم
ز بسکه بار حوادث کشیده ایم نگر
که ما خلاص هم از دست و از کمر شده ایم
در این بهار بود هر چه را ز فیض اثر
چو سنگ ما زچه محروم از اثر شده ایم
به گوش ما نرود ناله ی جرس حازم
ز گرد دامن این پشت گوش کر شده ایم
در سوگ عبدالرووف پروفیسور زاده
شاروال جوانمرگ میمنه
و فرزند برومند پروفیسور غلام محمد میمنه گی
به زنده گی جهان هرگز اعتباری نیست
کجا دلی که در این دهر داغداری نیست
من هر نوا که شنیدم زحرف و صوت جهان
بجز زناله ی دلهای دلفگاری نیست
به هر دو دیده ی عبرت بدیده ام بجهان
به غیر درد و دل و گریه های زاری نیست
کدام دل که زغم تا سحر نمی نالد
کدام دیده که تا شام اشکباری نیست
کدام کس که زغم زار و دلفگار نشد
کدام جامه برو رنگ سوگواری نیست
ندیدم هیچ خوشی از جهان غم بخشا
دگر ز اوی مراشادی انتظاری نیست
طرب بمیر که آن دوست مهربانم رفت
زگلستان جهان یار نوجوانم رفت
کنون دو دیده ی من زار زار میگرید
به صبح و شام و به شبهای تار میگرید
نه این دو دیده ی غمدیده ام همی گرید
دلم به سینه برون ز اختیارمیگرید
زمین به فرقت اوغرق زاشک دیده ی ماست
فلک به حسرت این غم هزار میگرید
مرا نه این نی کلک است ناله ها دارد
قلم به ماتم او اشکبار میگرید
نه قمریان به چمن نوحه های زار کنند
درون باغ نگر آبش میگرید
نه لاله را به فراقش به دل بود داغی
بنفشه صحن چمن سوگوار میگرید
طرب بمیر که آن دوست مهربانم رفت
زگلستان جهان یار نوجوانم رفت
از این سپس به جهان کامران نخواهم بود
به روزگارطرب شادمان نخواهم بود
مرا دو دیده زغم بی زنمنخواهد ماند
به شرح درد چو نی بی فغان نخواهم بود
ز غصه ی که بمن شد زجور چرخ نصیب
کجاست آن نفسی خون فشان نخواهم بود
دگر زعیش و طرب نام پیش من مبرید
زغم کناره دگر دوستان نخواهم بود
چو شاخ گلبن من را شکست دست خزان
دگر به سایه ی این بوستان نخواهم بود
زمن تطاول غم نقد عیش را بربود
زغصه پیر شدم نو جوان نخواهم بود
طرب بمیر که آن دوست مهربانم رفت
زگلستان جهان یار نوجوانم رفت
چه شد کسی که وی امید بی کرانی داشت
زآرزو به دلش گنج شایگانی داشت
امید خدمت خلق و رضای حضرت حق
همیش در دل خود شور زنده گانی داشت
بودش بدل که شود شهر و میهنش آباد
به اعتلای وطن درد ها نهانی داشت
دل و زبان وی از نام حق نبود فارغ
همیشه ترس خدا او به نوجوانی داشت
گشاده از سر طبع کریم و خلق حسن
برای اهل نیاز دایم آستانی داشت
نکرد هیچ درنگی در این سرای دو در
برفت ز اهل زمین روح آسمانی داشت
طرب بمیر که آن دوست مهربانم رفت
زگلستان جهان یار نوجوانم رفت
ز بزم مردم دانا و اهل فضل و کمال
ز مردمان خردمند و صاحب افبال
یکی جوان خردمند و صاحب تدبیر
حلیم و صابرو خوش خلق و هم حمیده خصال
نیت به خیر و به اصلاح مردمان دایم
ز راه حق نه نمودی به هیچ راه اغفال
طبیعتش همه بر خیر و شرر به نفور
صداقتش ز نظرها نمی شود اهمال
تمام صاحب خیر و تمام صاحب لطف
تمام صاحب رحم و تمام جود و نوال
برفت مفت و دگر باز پس نمی آید
خمیده قامت من ز فراق او چو هلال
طرب بمیر که آن دوست مهربانم رفت
زگلستان جهان یار نوجوانم رفت
درد نوش
جوان و سست شدم بازگرم جوش شدم
از ان گهی که به میخانه درد نوش شدم
چو بانگ قلقل مینا مرا بگوش رسید
زخویش رفتم و من نیز در خروش شدم
درون میکده یک جرعه ء که نوشیدم
خراب و رند شدم کوزه ها بدوش شدم
سحر به دیر مغان شوخ مغبچه ای
نمود جلوه چنان که من ز هوش شدم
چه نشه یی بود به دوشینه می .یکدم من
رهین همت رندان میفروش شدم
چو نفع خویش حازم به خامشی دیدم
دو لب ببستم و سرتابپای گوش شدم
داستان ما
می جوش میزند زخم دیده گان ما
گل موج میزند زدل خون چکان ما
از شرح درد ما دل سنگ اب میشود
افسانه نیست قصه ما داستان ما
در محفلی اگر سخن از سوز دل رود
نبود به غیر شمع کسی همزبان ما
رنج و نزاع ماست زتکلیف زنده گی
آسوده اند زیر زمین مرده گان ما
منت چرا زمردم دون بر کشیم ما
چون دست مزد ماست همین اب و نان ما
ما چرخ را به صلح در اریم و اشتی
گر میدهند دست به هم دوستان ما
ننگ است دل به خار و خس این چمن دهیم
جای که شاخ سدره بود آشیان ما
تنها ز روح بال و پر اینجا نریخته
فرسوده نیز در تن ما استخوان ما
حازم به مهر و ماه بیا تا که بر شویم
کز فتنه تنگ گشته سیه خاکدان ما
همت عشق
به خاک تربت ما از چه دوست پانگذاشت
ز بعد مردن ما نیز او جفا نگذاشت
به دل بردم که خاک و دامنش گیرم
ولی زمانه به این آرزو مرا نگذاشت
فدای همت عشقم که پای بوسی را
به غیر جان گرامی دگر بها نگذاشت
چو برق خنده لعلی مرا زخویش ربود
چو کاه جذبه حسنی مرا به جا نگذاشت
دمی که دولت وصلش مرا میسر شد
همین قدر که بر او بنگرم حیانگذاشت
درون خانه چشمم در انتظار قدوم
به آب دیده صفا شد ولی پا نگذاشت
فلک به خاطر نا اهل مردمان حازم
درون سینه ما بین چه داغها نگذاشت
غم عقبی
تا من به دام زلف چلیپا فتاده ام
از جمله شغل و پیشه ء دنیا فتاده ام
ای رهروان قافله آهسته تر روید
یعنی ترحمی که من از پا فتاده ام
طعن رقیب و هجر و غم عشق و مفلسی
من درمیانه بیکس و تنها فتاده ام
باشد که شام تیره ء ما را سحر دمد
بر خاک عجز در دل شبها فتاده ام
بیچاره گی نگر که ته بار زنده گی
دیگر زجا نخاسته ام تا فتاده ام
بیقدر گشت گوهر من نزد ناکسان
بی قیمتم چو سنگ به هر جا فتاده ام
حازم گذشت در سر سودا تمام عمر
دنیا چو رفت در غم عقبا فتاده ام
جریده ستوری (فاریاب) ۱۳۳۹
نگهت سنبل
صبحگاهی که چمن نگهت سنبل میریخت
بر سرم شور جنون نغمه ء بلبل میریخت
فارغ از کون و مکان میشدم ار پیر مغان
به لب تشنه من یک قدح مل میریخت
یاد آن لحظه که هنگام تبسم ُ لب او
بر دل خسته ما صبر و تحمل میریخت
آه زان روز که از فرقت دیدار کسی
بر سرم درد و غم و هجر چپاول میریخت
در شب وصل چو کردم گله از تلخی هجر
قند مصری زشکر خنده ء آن گل میریخت
به نثار قدم آن شه ء شیرین دهنان
گهر از دیده ء شوقم به تسلسل میریخت
دل صد مرده شدی زنده چو اعجاز مسیح
زان سخن کز لب لعلش به تامل میریخت
یاد آنروز که بودیم محو و گرفتار حازم
بر اسیران ستمی زان خم کاکل میریخت
منبع : میر سعید بری من ، 1331خورشیدی، کتاب مشاعره ، مطبعه ستوری میمنه ص 9 و 10
انجمن ادبی سلسله موی دوست که در جدی 1386 در شهر میمنه ایجاد شده میخواهد تا سحر شعر فاریاب صبور و توانمند بشتابد و لحظه های سرد امروزی را عبور کند. و در این و بلاگ برخی توانایی ها شاعران فاریابی معرفی خواهد شد.