دکتور عبدالصبور نریمان            

نام پدر  :  عبدالجمیل حسیر

تاریخ تولد :  1352  

درجه تحصیل : ام دی در رشته طب معالجوی

وظیفه  رسمی  :  داکتر  طب

سکونت : ناحیه اول شهر میمنه

گرداننده انجمن ادبی سلسله موی دوست

تصویر نریمان

http://www.facebook.com/photo.php?fbid=1328410976007&set=a.1390582330252.2057530.1402944235


شکوفه

در دیده ام قیامت درد شکوفه است

دل باغی از شهادت مرد شکوفه است

تصویر با نجابت گل سبز را تهیست

بدبختی ام ادامه زرد شکوفه استّ

 

درد

دل به یادت داغداری بود ،هست

دیده شاید آبشاری    بود ، هست

هر چه باران در نگاهم کاشت ، مرد

فصل عمرم بی بهاری بود ، هست

لحظه  لحظه  در  عدم  گم  میشوم

روبه رویم چوبه داری بود  ، هست

در غروبت آسمان در خون نشست

شام ازآن بس سوگواری بود ، هست

تاب زخم فرقتت مارا کجاست

دل همان نابردباری بود ، هست

آرزویم ،ماه من !  قدری بخند

غصه اینجا  ماندگاری بود  ، هست

  

  تهران 1378

 

 

 

 

 

داغ یک نگاه

 

دل به داغ یک نگاهی سوخت ،مرد

زنده گی را این چنین آموخت ، مرد

پیش چشمم آرزو          در خون تپید

در میان آنچه خود افروخت ،مرد

پیش از آنکه در صدا آید ،شکست

پیش از آنکه سینه را میدوخت ،مرد

های مشعل ها به گورم سرزنید !

من همان مردم که تنها سوخت ، مرد

تهران 1378

 

 

 

 

 

 

 

توهم

 

 

بلندای هوس گفتیم و رفتیم

هدف ،دام و قفس گفتیم و رفتیم

شکستیم شیشه های درب خانه

جنون رنگ نفس گفتیم و رفتیم

سفر تا بیکرانه کرده اما

توهم را جرس گفتیم و رفتیم

ستاره آخرین فریاد ما بود

همان شامی که بس گفتیم و رفتیم

..و تصویر از خیال قاب گم شد

که تا شب را به کس گفتیم و رفتییم

مزار شریف 1375

 

 

فصل آخرین  آب

 

خفته در من قامت سرخ شراب

خفته در من امتداد موج اب

خفته در من خواب طفلی های من

خسته از من خسته از رویای من

خفته آتش  نای من خاموش تر

شاعر دردم همان مدهوش تر

بعد از این  آبستن پاییز عشق

بعد از این هم سوختن کاریز  عشق

بعد از این آشفتن پامیر ها

بعد از این  دلخوری تقدیر ها

بعد از این دریا نماد مرگزای

بعد از این دل کشور ماتم سرای

بعد از این در باغ ما شاعر به باد

بعد از این دیوان تهی از شعر شاد

بعد از این تنها و گمره در سفر

بعد از این آلوده با خاک خطر

بعد از این تا آرزو صد ساله راه

خون بهای یک سحر صد کوچه ماه

همصدایم بوی باران بود حیف

روبه رویم چشمه ساران بود حیف

دل کتاب قامت مهتاب بود

دیده فصل آخرین  آب بود

اما   اما دست باور  ها شکست

پر نمود آیینه ها را شب پرست

از برایم این ولایت مسلخیست

دشت هم تا بی نهایت مسلخیست

از شقایق تا شفق آیینه ام

خانقاه دردمند سینه ام  

 

 

زخم شعر م صد چمن گل کرده ام

تا     رثای مرگ بلبل کرده ام

آری آری خفته در من بغض ها

بغض ناگه مردن سبز صدا 

بغض آتشگون ترک لانه ام

بغض مرگ آفتاب خانه ام

تهران ثور 1378

 

 

حلول سبز

 

ای تا حلول سبز من ! اعجوبه خیال

ای مرز بی نهایت  نیلو فر وصال

امشب لبان سرخ ترا  بوسه میشوم

درلای  پر تلاطم زلف وخلوص خال

چشمان نا صبور ترا آیینه این منم

بنشین کنار پنجره تنهایی محال

تا تو به سان  لاله جاوید گل کنی

تا من شوم شناور آبی ترین مجال

تهران 78

 

آواره

از غصه زمینگیرم بی تاب شرارت هم

آواره تقدیرم در بند اسارت هم

اسباب گشایش ها در  راه هوس گم شد

در بند جنون گیرم مضمون حقارت هم

اقبال به سر رفتن نومید تألم هاست

اینجاست که می میرم از کید بصارت هم

آزرده زاوهامم ، تکرار نگون بختی

بی باده و بی پیرم ، بی رنگ طهارت هم

تسلیم خط جبرم ، مصلو ب نظر بازان

پیداست زتصویرم ، خوناب عبارت هم

صد کوچه به خون تر شد از حسرت باران ها

پیداست  زتعبیرم گلرنگ بشارت هم

 

 

عصیان

امشب چه دل را ره زنی ؟ امشب  چه دل را ره برم ؟

امشب چه شور سرکشی  آید به جنگ  باورم؟

امشب چه ماهی می رسد  امشب چه راهی می روم ؟

امشب چه طرح  بوسه ها    افتد  به نقش پیکرم ؟

امشب چه نازی را شدن ، امشب چه رازی را شدن؟

با دیده افسونگرت                       ، با دیده عصیانگرم

امشب چه توفانی    مرا  ،        تا شط مهتابی برد ؟

با موج شور انگیز تو                   با کشتی بی لنگرم

امشب چه جام سرکشی         آتشگرم جانم شود ؟

یا هم چه کافر زاده ء   عصیان کند در کشورم ؟

حوت 1373

شبیخون

به خون تر کن قبای ماجرا  ،دل

که امشب میرود تا کربلا  ،  دل

بهار  آرزو در خود خزانست

بیا قامت بر آور از فنا  دل

سفر تا کی به کام لحظه کردن

برو از خود برون تا ناکجا دل

فرا از خود علمبردار هیچیم

به بن بست نفسگیر بقا دل

تمنای محال و خستگی چند

بیا کن عالمی از نو بنا دل

به دام غصه تا کی  ناگذیریست

شبیخونی بزن بر کوی ما دل

نشاید بیش از این  مشق صبوری

به هم زن قدرت درد و بلا  دل

میمنه 

 

 

1384

تصویر صبح

 

اندیشه بشگفد از اقتدار خویش

تا مرز یک هدف تا افتخار  خویش

پهنای آرزو شرح سیاستیست

واصل توان شدن با ابتکار خویش

مشکل نبو د ونیست تصویر  حسن صبح

باید فرا گرفت دستور کار خویش

آیینه ها شکست آلاله ها فسرد

بنگر چه کرده ایم با روز گار خویش

باران بیا به مهر ، دریا بیا زعشق

با هم بی افگنیم طرح بهار خویش

دیگر به روی هم شلیک چه حاجتست

وقتی که ماهمه هستیم یار خویش

ای  همتبار من فردا به روز عشق

بر دست خود بگیر تو اختیار خویش

تا روز های سبز  در شهر گل کند

تا برملا کنیم ما اعتبار خویش

میمنه 1373

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایینه امید

 

 

 

سحر سر زد افق را درنوردید

گل عاشق شکفت و عنچه خندید

نگار لاله گون قدی برافراشت

کنار دختر سبزه خرامید

به خود آمد زمین از شوق باران

چنان کز دیده اش صد رود زایید

سرود سرخ دریا حجتی بود

که خون هر چه عاشق بود جوشید

 

زمین  ، باغی زعشق آتشین شد

زمان   ،  آیینه توفیق امید

به هر جا نغمه جان پرور مهر

به هر جا محضر زیبایی عید

بدین هنگام  کنار جوی آهنگ

بدین هنگام میان کاخ خورشید

همای بخت من بر تارک اوج

شراب از ساغر مهتاب نوشید

لولاش – فاریاب ۱۳۸۵

حلول سرخ

اينجا حلول سرخ شقايق بود بهار

تصوير خونفشان دقايق بود بهار

اينجا عبور سبز مرا ريشه كن كنند

 اينجا مجال قتل خلايق بود بهار              

دريا مرا به ساحل امني نمي برد

اينجا پي شكستن قايق بود بهار

اي  باغ من به قامت سروت دوباره آ

بر يك قيام سبز تو لايق بود بهار

صبور نريمان 29حوت   1389ميمنه

 

 

فرصت تلخ گریه

وقتی آمدم
بر گریه هایم خندیدی
و حالا که هستم
به فریادم
خرده مگیر
...
شاید
روزی
خموشی من
فرصت تلخ گریه هایت باشد.